حسن حسن زاده آملى

132

هزار و يك كلمه (فارسى)

پس هرگاه نفس مطابق حكم فصل دوم در تعقل حقيقتى ، صورت علميه را كه معقول بالذات است در خود پديد آورد بدون شك ، علم و معقول او بالفعل معقول است و نورانيت و درخشندگى علم از قوه به فعل آمده است و بايد عاقل هم عاقل بالفعل باشد چنان كه دانستى ، و در اين صورت اگر علم و تعقل و معقول بالفعل عرض باشد و از ذات عاقل جدا باشد - چنان كه هر عرضى از ذات معروض جداست - به ضرورت عقل در مرتبه متأخره از وجود عاقل خواهد بود ؛ زيرا كه حكم عرض همين است و ذات عاقل در مرتبه متقدمه بر معقول خواهد بود ، آن وقت گوييم عاقل بالقوه به چه سبب از قوه به فعل خارج شده و كدام سبب عاقليت او را فعليت بخشيد و با كدام چشم باطن معقول را نگريست ؟ و اگر همين صورت معقوله را كه عرض گرفتند او را سبب عاقليت بالفعل نفس بدانند و جهت استكمال جوهرى نفس بشمارند ، گوييم هرگز عرض كه مقام آن بعد از مقام جوهر است مكمّل جوهر و جهت فعليّت جوهريّت او نخواهد بود ؛ زيرا كه عرض وقتى عارض جوهر مىشود كه ذات جوهر از هر جهت در جوهريت خود تمام باشد و سير كمالى خود را در جوهريت ممكن نيست از عرض بگيرد و استفاده كند ، پس عاقل در قوهء عاقليت باقى مانده است در صورتى كه معقول همين عاقل ، معقول بالفعل است و اين محال است كه يك طرف اضافه از قوه به فعل آمده باشد و طرف ديگر در همان حدّ سابق خود كه قوهء صرف بود باقى بماند ، چنان كه قبلا بيان كرديم . پس ناچار صورت معقوله را عرض و عارض به جوهر نفس نتوان دانست بلكه بايست صورت معقوله را كه معقول بالفعل است مرتبهء كمال جوهريت عقلى نفس بدانيم كه به همين صورت معقوله ، عاقل بالقوه عاقل بالفعل گردد و چشم بينش و دانش عقلى نفس خود صورت معقوله باشد ، و اينجاست كه عاقل عين معقول و عين عقل و تعقل است ؛ يعنى علم كه صورت عقليه و معقول بالذات است هم معقول است ، و هم چشم عقلى نفس است ، و هم حيثيّت نوريه ادراك است . پس مدرك و مدرك و ادراك يكى است و اين سخن در نهايت عظمت و متانت است .